خرید بک لینک
دیدین تلگرام و اینستا قطع موقت شدن؟ من که خوشحالم. بهتر اصا. به قول آقاگل قطع شه بریم پی زندگیمون :) خلاصه دیشب که بهم خبر رسید ۱۲شب قراره تلگرام فیلتر بشه به بچهها گفتم و یهو یادم افتاد این اپلیکیشن نباشه خیلی چیزا نیست. خندیدم گفتم بچهها بشینید از چتاتون اسکرینشات بگیرید. باورشون نمیشد. خودم نشستم به اسکرین گرفتن ولی دیدم اوووووه خیلی زیاده. پیش خودم گفتم اون همه پُست که رفت رو هوا. اینام روش. اما الان پشیمونم. خدا کنه یه کم وصل بشه من زندگیمو از کفِ اینستا و تلگرام جمع کنم بعدش اصا خودم حذفشون میکنم. برسد به دست مقامات بالا. باتشکر -_- + مهشید میگه یه عده دیگه شلوغ میکنن ما باید تقاص پس بدیم :دی + خیلیام بهتر. بشینم درس بخونم آبرومندانه بیوفتم! دیشب که اصلا نتونستم. خیلی درگیر شدم. + همه ناراحتن. حالا درسته تو جنوب واتساپ خیلی طرفدار داره ولی انگاری رابطهشون با دنیای اطراف قطع شده و انداختنشون تو سلول انفرادی. من ولی نه. اینجارو دارم خب، وبلاگ نویسی جااااانم^_^ + راستی اگه بیان فیلتر شد دوس داشتین آدرس پستی میدم واسم نامه بفرستید :| والا.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 7:16

وقتی دانشجوی یک شهر دور شدید و وسیله نقلیه مورد استفادهتان برای برگشتن به خانه اوتوبوس بود، خیلی برای دیدن فیلمهای نمایش خانگی عجله نکنید، چون صدای فیلمی که قبلا دیدهاید توی اتوبوس خیلی روی مختان است -_-

برچسب: نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:57

مدتهاست قصد نوشتن این سری پستها را دارم. حالا فرجه امتحانات به کمکم آمدند. امتحانات همیشه انگیزهای برای انجام کارهای متفرقهاند! نمیتوان انکار کرد که نوشتن چقدر حال آدم را خوب میکند. این همان جمله کلیدیای است که زیر عنوان وبلاگم نوشتهام. "نوشتن جایگزین خوبی برای گریه است". فواید دیگر نوشتن هم البته مَد نظر من هستند. مثلا بهتر فکر کردن به موضوع یا رهایی ذهن از آن. در هر صورت من بالاخره تصمیم گرفتم درباره چیز مهم و خصوصی که زندگی مرا به شدت متاثر کرد، بنویسم. این کار، علاوه بر هیجان و لذت عجیبی که دارد، کمی آدم را مردد میکند. درهرحال نوشتن از خصوصیترین مسائل زندگی فردی و خانوادگی کاری نیست که آدم هر روز به سادگی انجام دهد. اما من تصمیمم را گرفتهام. روی پستها رمز میگذارم و البته به این معنی نیست که نمیتوانید بخوانید. اگر مایل بودید بخوانید همینجا بگویید، با کمال میل رمز را به شما میدهم مگر در شرایط خاص. البته که خوشحال میشوم نظرتان را از هر جهت بخوانم. چه درباره حوادثی که قرار است دربارهشان بنویسم، چه درباره قلم من.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:57

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:57

امروز چقدر هوا گرفته بود. فقط توانستم یک صفحه بافتشناسی بخوانم. باران آمد و من از جایم جُم نخوردم. حتی به باران توجه نکردم... دوباره آن تخیلات احمقانه به سراغم آمدند و مجنون شدم. بعد برای هزارمین بار موارد سر زدن به روانشناس، علائم افسردگی و بیماریهای روان و آدرس کلینیکهای سلامت روان اهواز را سرچ کردم. حصار خانه هم دلم را زد. دلم برای اهواز عجیب تنگ شد. یک آن خسته شدم از زنده بودن. عجیب است. تجربیات بد گذشته و عادت به تخیل دیوانهوار به همراه احساس شرم و گناه تمام وجود مرا تصاحب کردهاند. دلم میخواهد همه چیز را فریاد کنم که شاید رها شوم اما نمیشود. تا به کجا با خودمان سر و کله بزنیم در حال بد؟ شاید بهتر است حال بد را رها کنیم. به سر و وضع اتاق و خودمان برسیم و بگوییم مگر ما چند سال زندهایم که نصفش به غم بگذرد؟ هوای گرفته را فقط خدا میتواند عوض کند، هوای دل اما توفیر دارد...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:57

شلوارمو اهواز شستم انداختم رو بند تو بالکن. الان پوشیدم یه گوشهاش رو میکشم و ول میکنم ازش گرد و خاک بلند میشه...

برچسب: نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:57

اتوبوس چیز عجیبی ست. چیزی به وسعت زندگی. عبور و گذر دارد، ایست دارد، کندی و سرعت دارد. آدمهای زیادی از هر دست و هر شکل و شمایلی میبینی که فقط در همین مسیر با تو همسفرند. باهاشان حرف میزنی گاها، برخی کوتاه و برخی بلند. هرکسی کاری میکند در اتوبوس. یکی میخوابد، آن یکی بیرون را نگاه میکند، یکی با گوشیاش ور میرود. هرکسی جایی پیاده میشود. یکی زودتر و یکی دیرتر. بعضیها چمدان بزرگ دارند و برخی ساک کوچک. یکی میگوید گرم است. آن یکی سردش است. یکی پرده را میکشد، آن یکی کنار میزند. اتوبوس آینه تمامنمای زندگی است. همه در اتوبوس منتظر رسیدن به مقصد اند. به جلو نگاه میکنند. اتوبوس هیچوقت به مبدا بر نمیگردد. هرچقدر هم ویآیپی باشد خستگی و سردرد دارد، خوابش خواب نمیشود. راحت نیست. از روی اجبار است. فقط برای رسیدن است. اما بعضی ها مثل من اتوبوس را دوست دارند، به آدمها دقت میکنند و لذت میبرند، به بیرون نگاه میکنند روز و شب عکسهای زیبایی بر پرده ذهنشان ثبت میکنند. دیدن زنان روستایی با لباس سنتی و ستارههای آسمان شب. + صورت فلکی داریم به اسم شکارچی. ستارههایی که در کنار هم به شکل شکارچی به نظر میرسند که سهتا ستاره کمربندش است. دیشب توی اتوبوس دیدمش. فعلا که هدفش جای دیگریست اما به گمانم بالاخره روزی به زمین تیر بیاندازد...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:57

فکر میکردم دنیای ایدهآل دنیاییه که توش عاشقهای واقعی بیهیچ مشکلی به هم برسن، ولی هیچ حواسمون هست که همین مشکلات راه اثبات عشق واقعی هستن؟

سخته">سخته ها. اشک حتی.

برچسب: نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:57

پست قدیمی


جانا،

بد عادت شدیم رف


+ چقدر پُک مینویسم! ایام امتحاناته خب.

برچسب: نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:57

۹۵/۲/۲۳


لیلا هوس کرده خودش عاشق مجنون بشود

تا داستان عشق از کلیشه بیرون بشود

:)

برچسب: نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:57

اینکه من از همان روزهای اول قاطی آدمهای عادی شدم درواقع یک اتفاق بود. اتفاقی که همان روز ثبت نام مهسا را به جان من انداخت و یک هفته هم وَرِ دلِ من بود و حال و هوایم را عوض کرد. وگرنه من قصد داشتم لاکپشت پیر و مهربانی باشم که غالب اوقات توی لاک خودش است. از همان روزهای ابتدایی آرام آرام شوخیهای عادی شروع شدند و چه کسی فکرش را میکرد من درباره رل زدن و این جینگولک بازیها با کسانی که مدت زمان کمی ست میشناسم شوخی کنم؟ درواقع یعنی شوخیهای پیش پا افتاده مسخره و جاست فور فان! اما این حقیقت دارد که بههرحال آدم از محیط و وقایع اطرافش اثر میپذیرد به گونهای که حتی خودش هم باور نمیکند. زمان گذشت و گذشت و این شوخیها شد رایجترین شوخیهای بین ما هماتاقیها. این تغییری بود که هنوز هضمش نکردهام. اما دیشب چهارتایی توی اتاق نشسته بودیم که حرف سر رفتن حوصله و بازی شد و پیشنهاد بچهها جرئت حقیقت بود. یکی مقاومت میکرد و دوتای دیگر مشتاق. هرچند هیچ ایده قطعی نداشتم که قرار است چه پرسیده شود اما قبول کردم و نهایتا بازی شکل گرفت. فکر میکنم حس دلنشینی در افشای اسرار برای دیگران هست مدتی یک بار آدم را زله میکند. دلت میخواهد بنشینی حرف بزنی و همه اسرارت را به زبان بیاوری. این بازی هم بخشیش همین است. حس هیجان سوالی که از شما پرسیده میشود و یا برای فرار از گفتن حقیقت، تن دادن به هرکاادامه مطلب

برچسب: حقیقت,انسان,اسرارش, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:28

هروقت میروم دفتر پیشخوان که نامه را پست کنم، از کنار گلفروشیهای دلربایی رد میشوم که کاملا مشخص است بالاخره روزی مغلوبشان میشوم. امروز گلی دیدم که برگش شبیه چنار خزانزده بود. باز هم از هیچ بهتر است. اهواز با گلی شبیه چنار، بهتر از اهواز بی هرآنچه چنار است. نشستهام توی آمفی تاتر دانشکده علوم. فردا میانترم زبان دارم اما شب منزوی ست. شعرهای منزوی به همراه اجرای زنده موسیقی. زبان را که نمیافتم، پس ترجیح میدهم شاعرانه زندگی کنم. + اگرچه به نظر پ.ن میاد اما خیلی مهمه، خودش یه پسته. فاطمه رفته دکتر و ... آسم داره:(ادامه مطلب

برچسب: شاعرانه,زندگی, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:28

یادم هست اولین بار ایشان بدون داشتن وبلاگ و با گذاشتن آدرس ایمیلشان برایم در وبلاگ قبلیام "مننویس" کامنت گذاشتند. حوالی سال نود و دو بود به گمانم. محتوی کامنت هم تحسین عکسی بود که خودم گرفته بودم با همان دوربین کامپکت رحمت الله علیه :) من هم کلی خوشحال از اینکه یک نفر خارج از فضای بلاگستان توجهی به پُستم کرده برایشان ایمیل فرستادم. بعدها ایمیلهای دیگری فرستاده شد. ایشان هم تصمیم گرفتند بلاگ بسازند و قطعا پیشنهاد من بیان بود. آن اوایل مشخص بود که ایشان هم تازه وارد دنیای عکاسی شدهاند. اما بعد از گذشت این همه سال جهش عظیمی داشتهاند. البته این همه سال حدود سه تا چهار سال است! امروز توی استوری اینستایشان چیزی شبیه پل چهارم اهواز دیدم و پرسیدم این کجاست. ایشان گفتند خودم بهتر میدانم و من فهمیدم اهوازند اما فکرش را نمیکردم وقتی کلاس عکاسی من بهخاطر مشغله استاد برای اختتامیه مسابقه ملی عکس آن سوی واقعه تعطیل میشود و من هم میروم سری بزنم ببینم چه خبر است، ایشان را آنجا ببینم که همه جوایز را درو میکند :) وقتی درحال کنکاش با خودم بودم که بروم جلو و تبریک بگویم یا نه، درست کنار من به یکی از عکسها زل زده بودند و من هم هرچه حساب کردم دیدم خیلی هم کار خوبی ست پس سلام کردم. یکی از بزرگترین دردها و مشکلات من تا به اینجای زندگی، همین اینترنت لعنتی بوده است اما در عین حال یکی از ارادامه مطلب

برچسب: دیدار,اتفاقیِ,تقریبا,وبلاگی, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:28

مهمترین چیز درباره تو این است که مطمئنم همیشه و هرجا دوستم داری، لطفا این اطمینان را هیچوقت از من نگیر.

برچسب: مختصر, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:28

دیدید گاهی در فیلم یا سریال خاصی میگوییم "این قسمتشو خیلی دوست داشتم"، این هم بخش مورد علاقه من است.

گپ ۱۶ آذر ۹۶

برچسب: مرورِ,چیزهای,شیرین, نویسنده: ماهان حسینی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:28

صفحه بندی